فصلی از یک کتاب

آذربایجان را همیشه چشم و چراغ ایران ، سر ایران نامیده اند و مردم آن سرزمین را مردمی پاک ، غیرتمند و وطن پرست.

دکتر مصدق که مدتی استانداری آذربایجان را را داشت ، در توصیف مردم آن دیار در مجلس شورای ملی گفت: عمری است به آذربایجانی ها ارادت دارم. زیرا این مردمان پاک، واجد تمام صفات خوبند. مردمان وطنپرست، مردمان درست و مردمان مقتدری هستند و به هر کاری اقدام کرده اند پیشرفت نموده اند.

«اطلاعات شماره 5510 مورخه 15 و 4 و 23»

آذربایجان که در جریان انقلاب مشروطیت سنگر آزادی خواهان بود ، سنگری که هرگز تسلیم دشمن نگردید و مشروطیت را بسراسر ایران باز گردانید، پس از انقلاب و مخصوصا بعد از آنکه ثمره انقلاب در خدمت عمال ارتجاع و استبداد درآمد، مورد کینه خصمانه و ددمنشانه حکومت های ضد ملی ایران قرار گرفت.

آذربایجان تاوان فداکاری هائی را که در استقرار مشروطیت کرده و قربانی هایی را که در راه آزادی مردم ایران داده بود پس می داد. ارتجاع انتقام می گرفت و این کلام مستوفی استاندار منفور آذربایجان که می گفت: آذربایجانی ها ترکند! بودجه خورده مشروطه گرفته اند حالا نیز کاه میخورند ایران را آباد میسازند! گواه این حقیقت بود.

«روزنامه آذربایجان شماره 6 مورخه 28 و 8 و 20 از مقاله آذربایجان»

کسانی که بناحق بر مردم ما حکومت می کردند و با تکیه بقدرت دولتی حقوق و آزادی خلق ایران را لگدمال مینمودند، به خوبی می دانستند که فرزندان آذربایجان قادرند بپاخیزند، اسلحه بدست گیرند و دشمنان مردم را از اریکه قدرت بزیر آورند و همین ترس و وحشت عامل اصلی کینه و دشمنی آشتی ناپذیر آنها با مردم آذربایجان بود.

اینک نمونه هایی از رفتار حکومت مرکزی را با آذربایجان عزیز نقل می کنیم:

… کسانی که بیست سال پیش آذربایجان را دیده اند. اگر زحمت مسافرت چند روزه ای قبول نمایند عرایض بنده را تصدیق خواهند فرمود.

آذربایجان قبل از دوره اخیر چشم و چراغ ایران بود ولی اکنون جز خرابه دور افتاده ای بیش نیست. با اینکه سنگینی بیشتر از مالیات ها بدوش ما تحمیل می شد کمتر به آبادی شهرها و راحتی توده آذربایجان توجه می گردید. انحصار تجارت، آذربایجان را بیش از سایر نقاط ایران لطمه و صدمه زد. راه آهن علاوه بر اینکه هیچگونه نفعی بما نرساند ما را از چند جهت و به هزاران علت متضرر کرد. ما که بیشتر از همه گندم می کاشتیم، خودمان نان جو میخوردیم…(۳)

«تجدد ایران شماره 3263 مورخه 7 و 8 و 20 سرمقاله بقلم خسرو آراسته»

«… در تابستان سال ۱۳۱۹ غله آذربایجان را که خرواری ۳۵۰ الی ۴۰۰ ریال در محل قیمت داشت، آقای مستوفی (استاندار) بدون اینکه به احتیاجات مردم تبریز اعتنائی نموده و یا بتذکرات آنها دایر به تأمین آذوقه شهر ترتیب اثر بدهد بزور سر نیزه از قرار خرواری ۱۴۰ ریال خریده و تماما بمرکز حمل کردند.

در فصل زمستان شهر به مجاعه گرفتار و بی آذوقه ماند. ناچار غله گندیده و از چند سال مانده گرگان را که تماما متعلق به املاک اختصاصی (رضاشاه) بود از راه آستارا به تبریز حمل و از قرار خرواری ۶۰۰ ریال بر خورد مردم بیچاره دادند و چون نان این گندم های فاسد شور ماکول بوده و در عین حال گران و کمیاب و پیدا نمی شد هزاران فقیر و بدبخت ، مریض و یا از گرسنگی قربانی اغراض آقای مستوفی شدند.

غله حمل شده از گرگان بقدری فاسد و غیر ماکول بود که قسمتی از جو آنرا فرمانده ارتش تبریز نپذیرفته و شرحی به آقای استاندار نوشته بود (که):

بعلت فاسد شدن ، اسب های ارتش نمی خورند آقای مستوفی در حضور جمعی با نهایت بی شرمی چنین گفتند:

باکی نیست حالا که اسب های ارتش نمی خورند می دهم خرهای تبریز بخورند!»

… آیا آذربایجان مستملکه ایران بود با تکلم بزبان ترکی یکی از علل محرومیت از حقوق اجتماعی محسوب می شود؟

شهر تبریز از سال ۱۳۰۸ باین طرف دو مرتبه مورد هجوم سیل خانه برانداز شده و و بر حسب آمار صحیحی که بدست آمده و صورت آن در وزارت کشور موجود هست سی میلیون ریال به مردم تبریز خسارت وارد آمد. دولت شاهنشاهی برای ساختن راه مخصوص آبعلی و آمل که صرفا راه تفریحی هستند در حدود پانصد میلیون ریال صرف کرد ولی برای تعمیر سد تبربز و حفاظت آن از سیل های خانه بر انداز مساعدت قابلی بعمل نیاورد.

آیا می دانید برای تعمیر سد تبریز از چه محلی مساعدت فرمودند؟ گوش فرا دارید تا بعرض برسانم:

پس از گفت و شنیدهای زیاد و بعد از تشکیل کمیسیون های متعدد بالاخره وزارت کشور چنین تصمیم گرفت:

شهرداری تبریز برای تعمیرسد و توسیع معبر رودخانه مبلغی از بانک ملی قرض کرده مرورا از محل درآمد شهرداری تبریز مستهلک سازد.

یعنی سد تبریز را خود تبریزی ها بسازند! نتیجه چنین تصمیمی این بود که درآمد شهرداری تبریز سال ها برای استهلاک قرضه بمصرف رسیده و برای تعمیر و نظافت خود شهر بودجه کافی نداشته باشد. کسانی که ده سال پیش تبریز را دیده و اوضاع فعلی آنرا با ده سال پیش مقایسه نمایند به تبریزیان حق می دهند که از مرکز کشور خود مایوس و ناامید شده و نسبت به مسببین خرابی شهر خود خشمناک شوند.

در همان موقع که مرکز برای تعمیر سد تبریز حیران و سرگردان بود و در اتاق های وزارت کشور دست بهم می مالیدند، ده ها سد بتنی و صدها پل بتون آرمه از محل مالیات های جمع آوری شده از آذربایجان در دهات مازندران و سوادکوه ساخته و بر پا می گردید و ساعت به ساعت برشکوه ظاهری املاک اختصاصی افزوده می گشت.

مدت هشت سال تمام است پل های وسط شهر تبریز را در نتیجه توسعه مسیر رودخانه خراب کرده اند هنوز اقدام بساختمان یکی از آنها نشده و شهر تبریز بواسطه نداشتن بل بدو بخش تقسیم گردیده و زمستان ها آب رودخانه زیاد است رفت و آمد اشخاص عاجز و خردسالان از این بخش به آن بخش امکان ندارد ولی برای شهرهای کوچک مشهد سر و آمل پل های معلق آهنی از اروپا وارد ساخته اند …

آذربایجانی ها میگویند ، آذربایجان مگر در دادن مالیات کوتاهی کرده و یا از قوانین موضوعه سر پیچی نموده است که این همه از چشم مرکز و مرکزبان افتاده و از خزانه دولت شاهنشاهی بهره و نصیبی ندارد!

آذربایجانی می گوید استان سوم و چهارم چه معنی دارد چرا پیکر مرا تکه تکه می کنند؟…

این کار جز برای این بود که تبریز آن کانون آزادی و مردانگی را کوچک کرده و روز بروز از موجودیت آن بکاهند؟

امروز که کابوس استبداد سرنگون و ریشه ستم از بیخ کنده شده میهن پرستان آذربایجان انتظار دارند تا مشاهده نمایند مرکز برای جبران گذشته ها چه نقشه کشیده و برای ترمیم خرابی ها و تلافی این همه اهانت ها و سر کوبی ها که مدت بیست سال برای آذربایجانی شده چه خواهند کرد و چه اقدام مشفقانه خواهند نمود. …

اگر مرکز به آرزوی آذربایجانیان ترتیب اثر داده و برای برآوردن خواست های آنها تا آنجائیکه مقدور است توجه نماید بدون شبهه و تردید ملاحظه خواهند نمود که آذربایجانیان همان سربازان فداکار ایران بوده و با همان عشق و علاقه سابق در اصلاحات خرابی های کشور تشریک مساعی نموده و از هر گونه فداکاری مضایقه ندارد.

«ستاره شماره 1198 مورخه 20 و 8 و 20 از مقاله آذربایجان تکه گران بهای ایران است به قلم سلطانزاده تبریزی»

داستان مستوفی فراموش شدنی نیست. خاطره شوم استانداری این پیر یاوه گو سینه به سینه نقل خواهد شد و اعمال ننگ بارش دهان بدهان خواهد رسید تا موقعی که کفاره گناهان او داده شود. در زمان استانداری این مردک ، مصطفی نیساری (صدق السلطان) از طرف شهرداری تبریز نامه ای در مورد غیرماکول بودن نان تبریز به استانداری نوشته که عین نامه های مبادله به ضمیمه نمونه نان در شهرداری تبریز بایگانی است.

ابنک آن نامه ها:

نامه شماره ۱۰۵۳ – ۱۹/۱/۲۶ شهرداری تبریز .

جناب آقای استانداری استان سوم سه روز است که آردی که از اداره تثبیت به نانواها داده می شود مخلوط بخاک و شن می باشد و آرد تحویلی دیروز بعلاوه خیلی ناجنس و درشت بوده و در نتیجه نان امروز بطور کلی خیلی مغشوش و ناجنس شده است. برای مزید استحضار چند پارچه از نان های پخت امروز و مقداری از آردی که در دو روزه اخیر تحویل نانواها شده و قدری گندم تحویلی که مخلوط به مواد خارجی است به پیوست تقدیم می شود. مستدعی است مقرر فرمایند دستور مقتضی در این باب به اداره تثبیت نرخ غله صادر گردد.

از طرف شهرداری تبریز – نیساری

جواب استاندار مستوفی:

نامه شماره ۱۰۵۴- ۱۹/۱/۲۸ استانداری آذربایجان بشهرداری تبریز

اداره شهرداری تبریز بازگشت برنامه شماره ۱۰۵۳ به ضمیمه مقداری نان و گندم و آرد نمونه اشعار میدارد.

این نامه های پاوه چیست که بقلم میاورید و امضاء کرده می فرستید مگر شما نان شهر را نمی خورید یا چیزی که شما می گویند ندانسته تصدیق می کنید. نان شهر شن و خاک کجا دارد.

من هر روز نان عمومی شهر می خورم و آنگاه می نویسید دو سه روز است. در صورتیکه فقط امروز نان شهر رنگش تغییر کرده است و آن هم بواسطه اینست که گندم گرگان است و با وجود این که رنگش قرمز است بسیار پاکیزه و تمیز وہاک می باشد.

بموجب این حکم آقای نیساری که پای این نامه را امضاء کرده و تصدیق بلاتصور و هو راه انداخته منتطر خدمت میشود. امور شهرداری را آقای منتظمی اداره کند.

استاندار استان سوم عبدالله مستوفی

«داد شماره 24 مورخه 18 و 8 و 21»

عبداله مستوفی که خود ساکن تبریز بوده و ضمن سرشماری نیز محسوب گردیده بود؛ سرشماری تبریز را «خرشماری» می نامید

«ستاره شماره 1211 مورخه 3 و 9 و 20 جواب بمستوفی نوشته علی شقاقی»

و گویا از این راه به ایجاد حس «وحدت» ملی می کوشید. این عالیجناب در ایجاد «وحدت ملی» و ترویج زبان داریوش آنچنان کوشا بود که اجازه نمیداد حتی پیر زنان و پیرمردان فرزند مرده و مادران داغدیده که یک جمله فارسی نمی دانستند، در ذکر دردها و مصائب خود و در سوگ عزیزانشان از زبان مادری بهره گیرند.

وی خود باین جنایت اعتراف کرده و در رد مقاله سلطانزاده تبریزی می نویسد:

بلی من… هیچوقت اجازه نمی دادم که روضه خوان در مجالس ختم ترکی بخواند و در سخنرانی های خود می گفتم شما که اولاد واقعی داریوش و کامبیز هستید چرا بزبان افراسیاب و چنگیز حرف می زنید و از این بیانات هم جز ایجاد حس وحدت ملی و جلوگیری از ترک مآبی و کوتاه کردن موضوع اقلیت ترک زبان در نزد خارجی ها که بعقیده من بزرگترین توهین به اهالی آذربایجان است و نویسنده مقاله اسم آنرا همدردی! گذاشته است، نداشته ام و زبان فارسی را که زبان نوشتن و تدریس و زبان رسمی و عمومی است ترویج کرده ام…

نویسنده مقاله آلت دست یک مشت محتکر تبریزی که من آنها را فرزندان ناخلف آذربایجان و ایران می دانم شده با نهایت بی اطلاعی از اوضاع و حتی بی خبری از تاریخ وقایع شرحی را بقصد حمله به من بقلم آورده است. این اتهامات را یک مشت محتکر تبریزی تراشیده اند که احتکار را تجارت دانسته، توت را بوسیله نگاهداری طبق آن در یخچال پنج روز احتکار می کنند و خیار را بوسیله مالیدن دنبه بآن پنج شش روز نگاه می دارند…

«ستاره شماره 1203 مورخه 25 و 8 و 20 (رفتار من در استانداری سوم)»

سلطانزاده تبریزی که در میان مردم آذربایجان بدرستکاری و پاکدامنی و صداقت مشهور بوده، پس از ارائه اسناد و مدارک غیر قابل انکار در جواب سفسطه بافی های مستوفی نوشت.

«… آقای مستوفی رویه و رفتار و ترشروئی و تلخ زبانی شما مردم تبریز را بقدری متنفر میساخت که زبان فارسی سهل است از زندگی سیر می شدند.»

«… راجع به نگهداری طبق توت در یخچال و یا مالیدن دنبه بخیار و غیره چیزی ملتفت نشدم. زیرا در تبریز هنوز فروش توت معمول نیست و تبریز توت زارهای بسیار دارد که اغلب برای احسان احداث شده و فقرا مجانا از آنها بهره مند می شوند و از مالیدن دنبه به خیار نیز اطلاعی ندارم تا پاسخی عرض کنم ، شاید در ولایت خود ایشان معمول است که بخیار دنبه و یا بدنبه خیار می مالند!»

علاوه بر مستوفی استاندار، رؤسای فرهنگی آذربایجان نیز در ترویج زبان فارسی و مخصوصا ایجاد «وحدت ملی!» کوشا بودند و راه های ذیل را جهت وصول بمقصود بر می گزیدند.

محمدی رئیس فرهنگی استان آذربایجان می گفت: «هر کس که ترکی حرف میزند افسار الاغ بسر او بزنید و او را به آخور ببندید…»

ذوقی رئیس فرهنگی که بعد از مدتی به آذربایجان آمد؛ صندوق جریمه ترکی حرف زدن در دبستان ها گذاشت. تا هر طفل دبستانی آذربایجان که جسارت ورزیده ترکی صحبت کند؛ جریمه شود. شاهد مورد اعتماد و شرافتمندی که خود از دبیران دوره ذوقی بوده چنین نقل می کند:

روزی هنگامیکه میرزا قنبر نامی سر کلاس اول ابتدائی تدریس میکرد و طبق معمول به بچه ها میگفت: «آب» یعنی «سو»، «نان» یعنی «چورک»، «بابا نان داد» یعنی «دده چورک وئردی»، ذوقی بهمراهی بازرسی که از تهران آمده بود و مدیر مدرسه وارد کلاس می شوند. ذوقی پس از شنیدن نحوه تدریس میرزا قنبر از مدیر مدرسه می پرسد چرا آموزگار شما ترکی صحبت می کند و مدیر توضیح می دهد که بچه ها معنی کلمات را نمی فهمند او کلمات را بترکی تفهیم می کند.

ذوقی میگوید این درست نیست. برای تفهیم کلمات باید آنها را به بچه ها نشان داد.

آموزگار برای فهماندن معنی کلمه نان باید تکه نانی بآنها نشان دهد و برای تفهیم صدای خروس ، باید صدای خروس در بیاورد. تا بچه ها فارسی را بجای زبان مادری یاد بگیرند. البته باور کردنش سخت است ولی متاسفانه حقیقت تلخ است!

( نقل از کتاب گذشته چراغ راه آینده است!)