روایت کننده: بابا قلى فخری از بخش گدم آباد – گنبد کاووس

باز آفرینی: نورمحمد قوجق

توضیح اینکه قولاق در زبان ترکمنی یعنی بریده دست. این روایت درباره چگونگی آفرینش یک آهنگ است.

ائل اوبا – در روستایی در دشت ترکمن ، نوازنده ای جوان به نام «حاجی» زندگی می کرد. او با دوتارش سازها و آهنگ های زیبایی می نواخت. رفته رفته آوازه اش زبان به زبان گشت و به گوش خان رسید. خان با قدرت و لشکری که داشت ، اموال روستائیان را غارت می کرد و هر چیزی را که می خواست ، به دست می آورد.

خان سوارانی چند را به خانه حاجی فرستاد تا او را به قصر بیاورند. به دستور خان ، وی به عنوان رهبر نوازندگان دربار ، در قصر ماند و هر چه تلاش کرد ، نتوانست خان را از تصمیمی که گرفته بود ، منصرف کند.

روزها پشت سر هم گذشت و «حاجی» ساعاتی از روز را کنارخان و اطرافیانش می گذراند و در مجالس آنها با دوتارش آهنگ مینواخت.

آن روز جشن بزرگی در قصر خان برپا شده بود. جمعیت زیادی بین الاچیق ها موج میزد. خان هم جلوی آلاچیق خودش لم داده بود و به دست های حاجی که ماهرانه روی تارها می لغزید، نگاه می کرد. عرق از سر و روی حاجی جاری بود. اخم هایش درهم رفته بود و چین های پیشانی اش بیشتر از همیشه بود. شاگردانش هم نشسته بودند و مهارت استادشان را به دیده تحسین می نگریستند.

آهنگ که تمام شد ، فریاد تحسین مردم بلند شد. شاگردانش از ته دل، خسته نباشید می گفتند.

چشم های خان قرمز شده بود. جابجا شد و خمیازه ای کشید و گفت: «دستت درد نکنه! آهنگ زیبایی بودا ولی من خوابم می آید. بهتر است کمی استراحت کنیم .

حاجی با آستینش عرق پیشانی را پاک کرد و بلند شد. چند نفر از شاگردانش به کمک او آمدند و حاجی را به آلاچیق بردند. حاجی صدای خان را شنید که به اطرافیانش گفت: «کمی که خوابیدم ، بیدارم کنید میخواهم دوباره ساز بشنوم! ساز بعد از خواب حسابی می چسبد!»

حاجی دوتار کوک شده و آماده خود را جلوی در آلاچیق گذاشت و به درون رفت تا کمی چای بخورد و به سوالات شاگردانش جواب بدهد.

باد ملایمی می وزید و بوی دشت و صحرا را با خود می آورد. هنوز چشمان خان، گرم خواب نشده بود که بادی وزید و به تارهای کوک شده دوتار خورد. آهنگی آرام و زیبا از آن بلند شد.

خان گوش هایش را تیز کرد. باز هم باد همراه خود آهنگ ملایم و خیال انگیزی را از تارهای کوک شده دوتار به صدا در آورد.

خان حس کرد در صحرایی پر از سبزه و گل قدم می زند و چون پری سبکبال ، با باد همراه است. ناگهان باد از حرکت باز ایستاد. صدای تارها هم قطع شد. خان با اضطراب چشم باز کرد و به اطراف خیره شد. از چمنزار سرسبز، خبری نبود. هیکل گنده خودش را که دید ، با خشم نیم خیز شد. دستهایش را به هم زد و داد زد: «حاجی! حاجی را بیاورید! زود باشید!»

همه به سمت آلاچیق خان دویدند. حاجی هم سراسیمه دوتارش را برداشت و جلوی آلاچیق خان حاضر شد و روی نمدی که برایش پهن کرده بودند، گوش به فرمان نشست خان در حالی که به شدت عرق می ریخت، خشمگین از آلاچیق بیرون آمد و رو به حاجی گفت: «بزن! یا الله، زود باش!»

حاجی با تعجب از خان پرسید: «کدام یکی؟»

خان با صدای بلندتری داد زد: «بزن زیباترین آهنگت را بزن! زود باش!»

حاجی سری تکان داد و شروع کرد. آهنگ بسیار زیبایی نواخت ، طوری که همه دست از کار کشیدند و به تماشای حاجی ایستادند.

خان چشمانش را بست تا شاید آهنگ زیبا و آرامی را که چند لحظه پیش شنیده بود، دوباره بشنود. اما این آهنگ با آهنگی که در خواب شنیده بود ، فرق داشت. برای همین فریاد زد: «این یکی نه… یکی دیگه…»

دست های حاجی روی پرده های دوتار خشک شد. همهمه ای بین حضار پیچید. حاجی عرق پیشانی اش را پاک کرد و آهنگی دیگر نواخت. اما این یکی هم برای خان دلپذیر نبود. .

آهنگ که تمام شد، حضار با رضایت سر تکان دادند و «آفرین» گفتند ، اما خان ، ناراضی گفت: «آهنگی که من توی خواب شنیدم، این نبود! تو باید آهنگی را که من در خواب شنیدم، بزنی! اگر نتوانی، بلایی به سرت می آورم که تا عمر داری، فراموش نکنی!»

عرق سردی روی پیشانی حاجی و شاگردانش نشست. سر و صدا از میان جمعیت بلند شد:

آخه چطور ممکنه؟ این غیرممکنه!

حاجی گفت: «سرورم! من تمام آهنگ هایی را که تا کنون ساخته شده، بلدم. اسم آهنگی که توی خواب شنیده اید، چیست؟»

خان با خشم جواب داد: «آهنگی که تا به حال هیچکس آن را نشنیده، آهنگی آرام و زیبا من اسمش را نمی دانم.»

آن روز حاجی همه آهنگ ها را برای خان نواخت ، ولی خان هیچ یک از آنها را نپسندید. سرانجام حاجی چند روزی فرصت خواست. خان تا صبح فردا مهلت داد تا حاجی آن آهنگ را بنوازد.

صبح روز بعد، همه جلو آلاچیق خان جمع شده بودند. حاجی هم روی نمدش نشسته بود و به فکر فرو رفته بود و دسته دوتار را در مشت هایش می فشرد و عرق می ریخت. دیشب تا صبح ، خواب به چشمانش نیامده بود. تنها تو آلاچیق نشسته بود و تمرین کرده بود.

خان به چشم های قرمز و پف کرده حاجی نگاه کرد و گفت: «حاجی! آوازه ات در تمام سرزمین ترکمن پیچیده است. پس آهنگی را که من میخواهم، برایم بزن! زود باش!»

حاجی شروع کرد به نواختن. جمعیت با حیرت به حاجی نگاه کردند. حاجی هیچ وقت اولین آهنگش را با آهنگ مشکلی شروع نمی کرد. این اولین بار بود که آنها حاجی را این گونه می دیدند. خان با پوزخندی برلب به پشتی تکیه داده بود و قلیان می کشید. آهنگ که تمام شد، چشم های همه به لب های خان دوخته شد. همه انتظار داشتند که خان آن آهنگ را بپذیرد، اما خان فریاد زد: «جلاد!»

جلاد که نقاب سیاهی به چهره زده بود ، با شمشیری برهنه از میان جمعیت گذشت و به سمت آلاچیق رفت.

پوست بدن حاجی مورمور شد و عرق سردی بر بدنش نشست. جلاد شمشیرش را بر زمین زد و کرنشی کرد. خان به حاجی اشاره کرد و گفت: «ده انگشت این مرد را قطع کن!»

سر و صدای حضار پیچید. حاجی گفت: «بگذارید آخرین آهنگم را هم بزنم، آن وقت تسلیم شما هستم.»

خان ، بی حوصله گفت: «میدانم که نمی توانی آن آهنگ را بزنی ، اما چون آخرین آهنگ است ، اجازه می دهم.»

حاجی، غمگین، دو تار را برداشت و شروع کرد به نواختن آهنگی غریب. تا به حال هیچکس آن را نشنیده بود. دیشب وقتی تنها شده بود ، آن را ساخته بود. شاگردانش با حیرت و کنجکاوی به دست های حاجی چشم دوخته بودند تا آن آهنگ جدید را یاد بگیرند.

از هیچکس صدایی شنیده نمی شد. خان هم تا به حال آن آهنگ زیبا را از هیچ نوازنده ای نشنیده بود ، اما این هم با آنچه او انتظار داشت، فرق می کرد.

حاجی آخرین ضربه را که به تارهای دوتار زد ، فریاد شادی جمعیت در فضای قصر پیچید. کسی از بین جمعیت رو به حاجی کرد و پرسید: «آهای بخشی! این آهنگ را تا به حال از هیچ نوازنده ای نشنیده بودیم. این آهنگ ساخته کیست؟»

حاجی سرش را بالا آورد و چشم های پر از غمش را به او درخت و جواب داد: «این آهنگ از خودم است! آن را دیشب ساختم. و هنوز اسمی برای آن نگذاشته ام.»

ناگهان خان بلند شد و با دست به حاجی اشاره کرد و داد زد: «جلادا فورا انگشتان این مرد را بزنا معطل نکن…!»

به این ترتیب، این آهنگ بعدها به ساز «حاجی قولاق» معروف شد.

منبع : یاپراق ، مجموعه ای از ادبیات و فرهنگ ترکمن صحرا ، به کوشش یوسف قوجق و محمود عطاگزلی ، انتشارات برگ

Print Friendly, PDF & Email